شب قبل از سال تحویل ما در کابل بودیم
روز عید به اتفاق گروهی از دوستانی که چندتن از آنها را برای اولین بار ملاقات کرده بودم به مکان تفریحی ِ خوش آب و هوایی در شمال کابل رفتیم که این گردش بیادماندنی از آب درآمد.. درجمع ما امید گزارشگر فوتبال تلویزیون افغانستان حضور داشت که گاهی فردوسی پور صدایش می زدیم.. از میآن دوستان ِ دیگر هم می توان به دوبلور توانایی که معمولا با “فارسی وان” همکاری می کند و  صدای لوکاس در رازهای پنهان را کار کرده و از دو دوست دیگر که بهتر است در مورد کارشان صحبت نشود نام برد، هم چنین یک موزون کار(رقاص!) و یک بچه ی بشدت مذهبی که سابقه ی خدمت در بسیج(در ایران) را داشت هم همراهمان بودند، کلا جنسمان جور بود!  ..
یکی دو روز بعد بشدت سرماخوردم ولی جدی نگرفتمش و دو روزی باهاش دست و پنجه نرم کردم و در آخر پرچم سفید را بالا گرفته و به پزشک مراجعه کردم، و ایشان ده آمپول آنتی بیوتیک، سه دگزامتازون و دو آمپول از نوعی دیگر که نامش را بخاطر ندارم برایم تجویز کرد و البته به این هم بسنده نکرد و هشدار داد لازم است یک جراحی روی گلوی من انجام بدهد!
روز چهارم بود آمپول ها در حال تمام شدن، اما من هم چنان سرفه می کردم و اثر بهبودی را مشاهده نمی کردم، در یکی از شبها* آنقدر سرفه کردم که بر اثر آن فتق ام درد گرفت و بیم بیرون زدن آن می رفت.. لازمه اضافه کنم منظورم از “فتق” همان “فتق ورزشکاران” است و هرگاه قبل از گرم کردن مناسب، حرکات ورزشی خاصی انجام گیرد، ناحیه ی اتصال ران به شکم یا باصطلاح ورزشکاران ِ رزمی کار”کشاله ی ران” آسیب می بیند و من این یادگار را از دوران ورزش قهرمانی با خودم بهمراه دارم.. این فتق با آنچه ِمردان مسن، که “ساز و کار” آسیب دیده را فتق می نامند تفاوت دارد.. ما هنوز جوانیم و آرزو به دل داریم،در حالی که بچه های همسن و سال من اعتقاد دارند سازوکارشان “فانتزی ِ نوک بالا” است، بعد من با چه رویی بیآم و درمورد چنین مسائلی صحبت کنم و لگد به بخت خودم بزنم؟!

صبح که بیدار شدم کلا سرفه نمی کردم و اصن بنظر نمی آمد من همان بیمار شب گذشته باشم، بنابراین دلیلی برای رفتن نزد دکتر نداشتم، باز شب از راه رسید و باز من به تختخواب رفتم و باز هم سرفه های آنچنانی شروع شد، بشدتی که ناچار از جایم بلند شدم و روی رختخواب نشستم، سرفه ام بند آمد، خوابیدم باز شروع شد! تا صبح در رختخوابم نشسته بودم و روز باتفاق دوستم بعد به دکتر مراجعه کردیم،با دیدن منشی دکتر کلا زبانم بند آمد حرف زدن یادم رفت و در دل گفتم “تبارک الله احسن الخالقین”! و از دوستم خواستم برام وقت بگیره،دکتر داروهایی دیگر تجویز کرد  در این بین در مورد گرفتگی دماغ ازم پرسید، بدون دقت کافی جواب دادم و دکتر گفت پس از مصرف داروها باز به او مراجعه کنیم تا نظر بدهد آیا به جراحی نیاز هست یا خیر

برگشتیم و مصرف داروها را آغاز کردم، از کرمی که برای گرفتگی دماغ تجویز کرده بود استفاده کردن همان و جاری شدن آب از دماغ همان.. از دستمال های کاغذی استفاده کردم و خیلی زود متوجه شدم با این سوسول بازی ها کارم راه نمی افته، از دستمال کتانی که داشتم کمک گرفتم و باز متوجه شدم با این قرتی بازی ها هم نمیشه با این آب دماغ مقابله کرد، حوله ای که دست و صورتم را باهاش خشک می کردم را تا فردا صبح ا ستفاده کردم، اوضاعم آنقدر ناجور بود بطوری که صبح فردا جای خشک در حوله باقی نمانده بود.همش به این وجدان کاری دکتر فحش میدادم! اگه به مشکلات عفونت دستگاه تنفسی ام هم به همین دقت رسیدگی و دارو تجویز کرده بود در یکی دو روز حالم خوب می شد، اما چه می توان کرد که دکتر فقط به فکر دماغم بود و بس..
هنوز وضعیتم تعریفی نداره و مشکلات جسمی دیگری نیز به ناخوشی هام افزوده شده و الان شدم کلکسیونی از انواع بیماری ها.. کلا اگه بدم منو اوراق کنند و از اول ببندند، خیلی بهتر باشه..

*
پس از سالها جنگ در کابل، مردم این شهر عادت کرده اند پس از تاریک شدن هوا بیرون نروند، مغازه ها و فروشگاهها پس از غروب آفتاب یکی پس از دیگری بسته می شوند و از ساعت نه شب به بعد به ندرت میتوان کسی را در خیابان ها مشاهده کرد.. با این که وضعیت امنیت بسیار عالی است اما باز هم تا موردی اورژانسی پیش نیاید کسی پا نمیشه  مثلا پیش دکتر بره و بگه من دارم بشدت سرفه می کنم!

مژده!

 

این مکان بزودی “بروز” خواهد شد!

تاکسی ِ نارنجی

بعضی از راننده های تاکسی جزو مزخرف ترین آدم های روی زمین هستند، از اون آدم هایی که تحمل
کردنشان آسان نیست..
صبح اول وقت سوار اولین سواری عبوری شدم، از جواب سلام دادن راننده متوجه شدم گیر آدم ِ وراجی افتادم، صندلی جلو مسافری دیگر نشسته بود و میتونست جور ِ بی تفاوتی من را بکشه و هم صحبت راننده بشه.. هم صحبت که نه، درستش اینه بگم مستمع سخنرانی راننده بشه
راننده از گرانی می نالید و از اوضاع نابسامان مملکت می گفت و مسافر سری به نشانه ی تائید تکان می داد، راننده می گفت می دانی سالانه در دنیا هیجده کیلو اورانیوم استخراج میشه  و دوازده کیلو از این مقدار از ایرانه؟ می دانی هیجده کیلو اورانیوم چقدر انرژی داره؟
مسافر با سر علامت می داد یعنی :”بلی می دانم”
راننده اما با نگاه عاقل اندر سفیه سری به علامت تاسف تکان میداد که : “هیچی نمی دونید! اندازه ی بز هم نمی فهمید!” این را از دنباله ی حرفش متوجه شدم که گفت :” در اون حادثه ی سونامی ژاپن، دو و نیم گرم اورانیوم منفجر شده بود و دانشمندا نتونسته بودن کنترلش کنن..”
داشتم فکر میکردم از مسیر بحث که همانا بررسی اقتصاد و سیاست روز ایران بود خارج شده است، گویی ذهن من رو خواند و برگشت به ادامه ی بحث :” می دونی سالیانه در دنیا صد و ده کیلو الماس به دست میآد که نیمی از این مقدار از معادن ایران استخراج میشه” و در این حین با سرودست به تپه های دارقوزآباد که سمت چپ جاده بود اشاره می کرد
یواش یواش جوگیر شده بود و ولوم صداش هم بالاتر می رفت : ” خاک این مملکت را بار ماشین می کنند و به امارات می فروشند، آب این مملکت را در قوطی می کنند و به کویت صادر می کنند، ما نباید وضعیتمون این باشه، من نباید نیاز به کار داشته باشم…” طوری با صدای بلند با فرد کنار دستش صحبت می کرد و دستش را به علامت تهدید! در هوا می چرخاند گویا تمام مشکلات مملکت زیر سر اون بیچاره است
هر لحظه احتمال می رفت آقای راننده یقه ی مسافر جلویی را بگیرد و از پنجره به بیرون پرتش کند..
کمی بعد جو آرام تر شد و راننده در حالی که سعی می کرد بر اعصاب خودش مسلط شود می گفت : “مشکل ما در ایران اینه که کسی قانون را رعایت نمی کنه، دزد زیاده و..”
در حقیقت مشکل ملت این است تخلف قانونی دیگران را می بیند اما به این نکته که هنگام رانندگی راننده باید به دقت مقابلش را نگاه کند و چشمهایش را از جاده نگیرد دقت نمی کند
و مشکل اصلی این است که در اینجا هیچ کس به اظهار فضل در شغل و رسته و رشته و تخصص خودش بسنده نمی کند.. در یک جامعه ی سالم، راننده های تاکسی، فقط راننده ی تاکسی هستند و سیاست را به سیاستمداران، نقد را به مطبوعات و روزنامه نگاران و بحث را به کارشناسان وا می گذارند..

اعتراف

محدثه در این پستش از سوتی های بامزه اش یاد کرده، که من با خوندنش یک شکم سیر خندیدم و یادم از کرده ی خویش آمد و هنگام اعتراف!
چند سال پیش باتفاق دوستان برای خرید لباس به یکی از بازارهای اصفهان رفته بودیم و در بازار قدم میزدیم.. بعد من وقتی از مقابل مغازه ها رد می شدم نمیتونستم  مثل بچه ی آدم روبروم را نگاه کنم و برم، در حالی که با دوستان خوش خوشک راهمان را می رفتیم در حین رد شدن به لباس ها دست می کشیدم، گاهی روی دست مانکن ها می زدم و گاهی محوطه ی هیجده قدم مانکن ها را لمس میکردم..
جلوی یکی از مغازه ها چند مانکن خوش لباس قرار داده بودند، با دستم اونجاهای همشون را لمس کردم، به آخرین مانکن که دستم خورد، حس کردم مانکن تکان خورد و به عقب رفت و با صدایی که از ته حلقش بیرون میآمد گفت چیکار میکنی؟!!!
مثل لبو سرخ شده بودم و میخواستم آب بشم برم تو زمین

سال ها قبل مردی به اسمی نه چندان زیبا ملقب شده  بود، پس از مدتی مرد بعلت کهولت سن درگذشت ولی با فوت او، لقبش از بین نرفت و به همراه مابقی مال و اموالش به فرزندانش به ارث رسید! و مردم پسرها را با همان لقب کذایی مخاطب قرار می دادند
چندی پیش در مجلسی عروسی، شخصی از میان جمع در مورد میهمانانی که همراه کاروان داماد رفته اند پرسید، من جواب دادم فلانی (همان لقب کذایی) هم همراهشونه، متوجه شدم اطرافیانم بصورت ناگهانی ساکت شده اند و بعضی هاشون ریز می خندند! زیر لبی گفتم :”ری.د.ی روحی”!
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم، دیدم برادر دیگر همان آقای فیلان اونجا ایستاده.. در حالی که از خجالت قرمز شدم بهش میگم معذرت می خوام آقای فلانی ، متوجه نبودم شما اینجا تشریف داشتین و باز زیر لب گفتم :”بیشتر خرابش کردی” حرفم معنایی جز این نداشت که در زمانی که شما حضور ندارین من با لقبتون ازتون یاد می کنم

قبل از اینکه با حرفام اوضاع را بی ریخت تر کنم، محوطه را ترک کردم :)

 

دوستان خوبم هر کدامتون اعترافات بامزه و خنده دار دارین، بنویسین و ما رو هم در خنده با خودتون شریک کنین

اقتصاد گوسفندی

ابتدای سال، موقع هدفمند نمودن یارانه ها، وقتی نان گران شد برخی از جماعت پسران الاف و مجرد، در مسیر دخترکان ِ شاطرین قرار می گرفتند و سعی در ربودن دل اونها می نمودند، با این  امید که بدین طریق به آبی و نانی برسند، در این بازه ی زمانی دختران نانوای محل ، با عینک دودی، کیفی در این دست، موبایلی در دست دیگر، و کفش های پاشنه بلند که صدای تق تق پاشنه هاشان لرزه بر قلوب پسرکان می انداخت بدون اینکه محل سگ به آنها بگذارند خرامان از مقابل دیدگان آنها عبور می کردند..
در روزهای پایانی سال اما خبر می رسد گوشت گوسفند در برخی مناطق تهران به کیلویی چهل هزار تومان رسیده است، با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه می رسیم که در حال حاضر هر راس گوسفند حدود یک میلیون تومان ارزش دارد، در صورت نگهداری پنجاه راس گوسفند در طی یکسال، می توان امیدوار بود در پایان سال تعداد گوسفندان به صد راس برسد و پنجاه میلیون تومان در طی دوازده ماه بر ارزش دارایی های گله دار افزوده شود، به عبارتی در هر ماه بیش از چهار میلیون تومان، در بین فارغ التحصیلان جوان به سختی مهندس و دکتر و مدیر و.. می توان یافت که به اندازه ی چوپان قصه ی ما درآمد داشته باشند. بیخود نیست که دکتر محمود در جمع مردم ایلام خطاب به جوانان جویای کار فرموده است وام بگیرید پنج عدد گوسفند بخرید و دامداری راه بیاندازید، ایشان یک چیزی می دانستند که چنین گفتند!

احتمالا بزودی شاهد آن خواهیم بود که چوپان دروغگوی محل! سوار بر ماشین شاسی بلند، با کت و شلوار و پاپیون به دنبال گله ی گوسفندش راه بیافتد، این را دیگر کجای دلم بگذارم؟

اصولن راحت هستند

دوستانی دارم که به “پرتقال تامسون” می گویند : پرتقال تامسونگ
به  “گلشیفته فراهانی” می گویند :  گل چهره فراهانی  :|
به “شمشه” می گویند : شمش
و به “میدان بزرگمهر” می گویند :میدان ِ بزرگه  :D

جان ِ ما حراج !

چند نکته که پس از خواندن این خبر تاسف بار به ذهنم می رسه :
۱- مسافران کشی، خودشان برای جان خود ارزشی قائل نبودند و به ایمنی خود فکر نمی کردند..
۲- ناخدا یک احمق به تمام معنا بوده است
۳- ایستگاه امداد و نجات در ساحل ، اونا آدم نیستند، قارچ اند!
۴- ناخدا و ملوانان کشتی عبوری، بی شرفهایی بودند که باید تا آخر عمر از خودشان خجالت بکشند و شرمنده باشند
۵- ناخدا و ملوانان کشتی امداد و نجات، روی پت و مت را سفید کردند
۶- اون بی شرفی که دوماه است حقوق نگرفته خیلی بیجا میکنه سرکار خودش حاضر میشه، کار رو رها کنه تا بلکه آدم باوجدان تری جاش را بگیره
۷- جهان سوم جائیست که جان دهها انسان ارزشی به مراتب کمتر از یک کشتی به گل نشسته دارد، آن هم کشتی ای که فقط چهارمیلیارد تومان ارزش داره

مگر اینکه یک ناو آمریکایی با ارزش بالای چند صد میلیارد دلار بیآد و به امدادجویان ایرانی ِ حادثه دیده در خلیج فارس کمک برسونه.. واقعا ملت را چه شده؟!

 

شما جزو کدام دسته اید؟!

موج خبری در وبلاگستان فارسی در مورد وقایع خاص(اینبار در مورد عکس اروتیک گلشیفته فراهانی) را میشه به چند مرحله بخش بندی کرد

مرحله اول : یک اتفاقی میافته، عده ای در اولین فرصت خبررسانی می کنند و هدفشون اینه : “ما آخر آپدیت ها هستیم”

مرحله دوم : واکنش ها شروع میشه و عده ای موضع مخالف در برابر عمل انجام شده و شخص اول ماجرا انتخاب می کنند و او بعنوان شیطان رجیم معرفی میشود (آخ جون، یکی را پیدا کردیم دق دلی مان را سرش خالی کنیم)

مرحله سوم : عده ای دیگر در حمایت از شخص اول ماجرا وارد شده و او را در حد یک قهرمان بالا
می برند (وای خدا، او یک اسپایدرمن است!)

مرحله ی چهارم : گروهی دیگر از اقلیت خاموش با یک نگاه عاقل اند سفیه وارد ماجرا شده و گروه اول و دوم را ملامت می کنند این دسته از این کنش و واکنش ها بشدت شاکی هستند و دیگران را از صحبت کردن در مورد اون ماجرا نهی می کنند و میگویند بیائید به فکر مملکت باشیم (بیایین همگی خفه شیم!)

مرحله ی پنجم : یکی دو نفر پیدا میشوند و در مورد مراحل فوق قلم فرسایی می کنند و احساس می کنند دید وسیع تری به اتفاقات پیرامون دارند ( من یک نابغه ام!)

در جمع دوستان نشستیم و سرگرمیم و صحبت ها گل انداخته
گوشی یکی از بچه ها زنگ میخوره
: بله، سلام بابایی، قربونت برم من! عزیزم! جانم! فدات بشم! چی میگی بابا..
بعد در حالی که نیشش تا بناگوشش بازه موبایل را به گوش نفر کناری نزدیک میکنه تا طرف صدای بچه اش رو بشنوه
من :|
بهش میگم ببین عزیزم، بچه ی هر کسی به آن اندازه که برای خودش بامزه و بانمکه برای دیگران نیست..
لبخند تو صورتش خشک میشه و گوشی رو قطع میکنه..

مرد گنده ی  صد و ده کیلویی بار اولش نبود و بارها گوشی را به این و اون داده بود.. دیگه طاقتم طاق شده بود که اون حرف رو زدم! الانم وجدان درد دارم، مخصوصن که یکی از بچه ها بعدا بهم گفت بدجور زدی تو ذوقش..

بعد از مدت ها نشستم فیلم ببینم، “هفت ترانه” را تماشا کردم.. متنفر بودم از شخص اول مرد فیلم(نیما).. یعنی اگه تو دنیای واقعی چنین آدمی رو ببینم میزنم شل و پلش میکنم!
هر روز میخواد عاشق یه نفر بشه! در جروبحث بین نیما و رهبر اکستر، او حرف دل من رو به نیما زد :
نیما :… بهش بگو.. اینا رو بهش بگو..
“تموم شد؟ حرفاتو زدی؟.. حتما اینو بهش میگم،میگم تا بفهمه من رو گیر چه آدم بی سر و پایی انداخته.. امثال تو باید شیش ماه پشت در می موندند تا پنج دقیقه از من وقت میگرفتند.. همون روز اول بهش گفتم خرج کردن برای همچین آشغالی مفت باختنه.. اگه شعور داشتی که نداری می فهمیدی که چطوری از آشغال دونی آوردت اینجا..خودت خوب میدونی هیچی بارت نیست.. خودت خوب میدونی که اگه اون پشتیبانت نبود و پات وا نایستاده بود الان مثل کرم می لولیدی و جای خوندن زوزه می کشیدی..”
حال کردم از این رک بودن.. یعنی امکان دیدن چنین گفتگوی در دنیای واقعی خیلی کمه.. اینکه یکی بیآد خیلی راحت واسته و رک و پوست کنده تمام عیب و ایرادای کارت رو اینطوری بهت بگه.

قدرت گرفته از وردپرس پارسی - طراحی شده توسط Fresh Sites - ترجمه و بهینه‌شده برای وردپرس پارسی توسط مسعود گلچین